نویسنده :
afsaneh - ساعت ٤:٢٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر می شود
" دل " است
نویسنده :
afsaneh - ساعت ۸:٥٤ ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦
سلام به همه دوستان عزیز
همه کسانی که تو این سال با نظرات زیبا و شایسته و به جای خودشون منو همراهی کردن ، کمکم کردن و بهم امید دادن . فهمیدم دوستانی دارم ... با اینکه ندیدمشون اما بودنشون رو تو زندگیم احساس می کنم و دوستان خوب و عزیزی هستند که به فکر من هستند و بعضی مواقع که مدتی طولانی درگیر می شم و نمی تونم سری بهشون بزنم نگرانم می شن و دوستم دارن . از همه شما مهربونها ممنونم ، و دوستون دارم . براتون دعا می کنم دعای خیر و سلامتی . راستی یه خبر خوب اگه خدا بخواد راهی سفر مشهد هستم . راستش خیلی وقت بود دلم هوای مشهد رو داشت اما خوب موقعیت جور نمی شد تا این که خیلی اتفاقی جور شد و حالا دارم میرم . حال و هوای خوبی دارم . یه حس دلنشین ، یه حس زیبا ، برای همه دعا می کنم . همه دوستان ...
شما هم برام دعا کنید .
نویسنده :
afsaneh - ساعت ٦:۳٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦
بازم عید داره نزدیک می شه . چه زود گذشت ... نمی تونم باور کنم . تو یه چشم بهم زدن یه سال تموم شد . سالی که درد داشت و رنج داشت و غصه ... سالی که شادی داشت و سرور داشت و هزاران قصه از دلتنگیها ،از دوست داشتنها ، از با هم بودنها و جدایی ها ...
ناله ها در شب داشت و خنده های از ته دل ...
عطر وصال داشت و بوی فراق ...
دوست داشت و دشمن ...
نوشته ها و نا نوشته های دل ...
اشکها و لبخندها ،
هق هق ها و قهقهه ها ،
گونه های گاه خیس و گاه سرخ شده از شرم داشت ...
دختری داشت که گاهی دلخور از خدا بود و گاه بنده پاک خدا زمانی که عطر دعایش سجاده اش را پر می کرد ...
آری امسال هم گذشت با همه خوبیها و بدیها . آدمهای خوب و بد زیادی وارد زندگیمون شدن و رفتن با همه دلواپسیهامون و دلخستگیهامون اونهارو پذیرا شدیم . دل به دلشون دادیم . خنده هاشون رو جواب دادیم و شونه هامون شدن مامن دلخستگیهاشون .
امسال یه تصمیمی گرفتم . آره یه تصمیم ... مثل تصمیم کبری ...
بدیها رو به دست باد می سپرم و خوبیهارو به خاطر ، تا آخر عمر .
آره ...می بخشم کسانی رو که فکر می کردم کینه ای شاید عمیق ازشون به دل دارم . تو سال نو منم نو می شم مثل لحظه ای که می رم زیر بارون . آره زیر بارون رفتن روحم رو تازه می کنه مثل برگ درختها وقتی بارون زده می شن و برق می زنن دل منم برق می زنه از سفیدی ، از کینه نداشتن . تنها نیستم خدا با منه اون که بزرگترین و بهترینه .
سال خوبی برای همه آرزو می کنم مثل سال قبل که براتون آرزوی خوشی و تندرستی کردم . خدا رو شکر می کنم چون امسال سال بدی نبود هر چی هم که پیش اومد چه نیک و چه بد مصلحت خدا بود و حکمت او. ما هم راضی هستیم به رضای او ...
<< در پناه حق باشید و سال نو پیشاپیش مبارک >>
نویسنده :
afsaneh - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦
گفتمش نقاش را از زندگي نقشي بکش
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش تصويري از ليلي و مجنون را بکش
عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ ، عشق را تصوير کن
در بيابان بلا تصويري از سقا کشيد
گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم
گريه کرد ، آهي کشيد و زينب کبري کشيد
=========================
نویسنده :
afsaneh - ساعت ٩:٢۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦
شبي در رويا
با ديدگاني مهتابي
با تيرباران نگاهت
سرماي نهايي وجودم گم شد
و لحظه اي چون پرنده در پرواز ،
نمي دانم دلم چه مي خواهد !!!!...
دلم مرا خوب مي فهمد
اما من او را ....
نمي دانم دلم چه مي خواهد !!!!...
شبي در رويا
که گمان جدايي مرا مجنون مي کند ...
گوش به زنگم انگار
خدايا ...
اي عطر عاطفه ...
با من چه مي کني ؟؟...
با من چه مي کني ؟؟...
نویسنده :
afsaneh - ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦
غدير يك سرزمين نيست،
چشمه اى است كه تا پايان هستى
مى جوشد، كوثرى است كه فنا برنمى دارد، افقى است بى كرانه و خورشيدى است
عالمتاب.
عيد غدير است و جهان در سرور
كون و مكان غرق نشاط است و نور
بانگ طربخوانى كروبيان
سوى زمين مى رسد از آسمان
شيعه كند فخر بر اهل زمين
زان که بود در صف اهل يقين
اهل يقينى كه مرامش ولاست
در نظرش آل على مقتداست
اى شرف اهل ولايت , غدير
بركه سرشار هدايت , غدير!
آب حياتى كه سكندر نيافت
آن تويى و سوى تو بايد شتافت
زمزم و كوثر ز تو كى بهترند؟
آبروى خويش ز تو مى خرند
خلقت گيتى چو خدا مى نمود
منبع آن از رشحات تو بود
اين كه كند زنده همه چيز آب
زاب غدير است نه از هر سراب
از ازل اين بركه به جا بوده است
آينه لطف خدا بوده است
بر لب اين بركه باغ بهشت
دست ملايك گل آدم سرشت
بر لب اين بركه وضو كرد عشق
آبروى خويش از او كرد عشق
قطره اى از آن كه ز دستش گريخت
خون شهيدان شد و بر خاك ريخت
حرمت اين بركه ندانست كس
جز نبى و نايب ايشان و بس
آوخ اگر معرفتى خلق داشت
كى به خود اين بركه فرو مى گذاشت ؟
نویسنده :
afsaneh - ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦
صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند .
يلدا در افسانه ها و اسطوره های ايرانی حديث ميلاد عشق است .در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد.
مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند .آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست و در آن آینه و قاب عکس حضرت علی (ع) را جای می دهند .
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می دهند که زیاد سخت نگیرد .
در گیلان هندوانه را حتما فراهم می کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد.
مردم کرمان تا سحر انتظار می کشند تا از قارون افسانه ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم شکن برای خانواده های فقیر تکه های چوب می آورد. اين چوب ها به طلا تبدیل می شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می آورند.
و در همه جاي ايران رسم بر اين است که در شب يلدا براي تازه عروسهاي گل هديه مي برند هديه هايي چون طلا و لباس و کفش و خيلي چيزاي ديگه به همراه شيريني و هندوانه تزيين شده . خوش به حال تازه عروسها . ان شاء الله روي گلتان به سرخي انار ، زندگيتان به شيريني هندوانه شب چله و صفايتان به بلندي شب يلدا .
عمرتون صد شب يلدا
دلتون قد يه دريا
توي اين شبهاي سرما
يادتون هميشه با ما
و يه جمله ترکي براي همشهريهاي گرامي ....
حايات بير ياپراک کيمين .... بير گون البته سولاجاک
اما بو يازيلاري يازان
سيزلري هچ بير زامان اونوتماياجاک
يلدا مبارک اولسون هاميزا 
نویسنده :
afsaneh - ساعت ٥:۱۸ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٦
امروز هوا عاليه . برفي برفي
يه ريز برف مي باره
همش برکته
برکت ورود يه عزيز به شهر تبريز
آقاي خاتمي امروز ميان به شهر من
قدومش گلبارون
شهر تبريز است و جان قربان جانان مي کند
سرمه چشم از غبار کفش مهمان مي کند
اوجا داغلار کيمي
شانين ده نه يازسام ،
ياراشان سان

نویسنده :
afsaneh - ساعت ۸:٤٩ ق.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦
امشب دلم تنگ است
امشب دلم تنگ صداييست
گر ز عجز ناله کنم
سفر مکن
چه سود ؟؟....
گر ز عجز
جامه درم
سفر مکن
چه سود ؟؟....
گر تو را خواهم
به درودي ...
به سرودي ...
به سلامي
آي که چه سود ؟؟....
سوسوي چراغي نيز
نيست مرا ...
امشب دلم تنگ است
امشب دلم تنگ صداييست
که به آن راهي نيست ...
نویسنده :
afsaneh - ساعت ٩:٤٤ ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
ديشب بازم زلزله اومد تا نصفه هاي شب مردم تو خيابونا بودن واقعا خيلي
وحشت ناک بود ياد مردم بم افتادم و مردم شهرهاي رودبار و منجيل که
چه کشيدند با اون همه بدبختي وهمين طور ياد مردم تبريز چندين سال پيش
که پدرامون مي گن تقريبا چيزي از شهر باقي نمونده بود .
همين زلزله باعث شد ديشب همه مون از هموطناني که درچنين حادثه هايي
خانه و کاشانه و زندگيشونو از دست دادن يادي کنيم و براي شادي روحشون
دعا .
بد نيست يادي کنم از مهدي سهيلي و شعر ايشون در مورد زلزله :
لبخندها فسرد
پیوندها گسست
آوای لای لای زنان در گلو شكست
گلبرگ آرزوی جوانان بخاك ریخت
جغد فراق بر سر ویرانه ها نشست
از خشم زلزله-
پوپك،شكسته بال بصحرا پرید و رفت
گلبانگ نغمه در رگ نای شبان فسرد
هر كلبه گور شود
عشق و امید،مرد
***
در پهندشت خاك كه اقلیم مرگهاست
با پای ناتوان و نفسهای سوخته
هر سو دوان دوان-
افسرده كودكان زپی مادران خویش
دلدادگان دشت-
سرداده اند گریه پی دلبران خویش
***
در جستجوی دختر خود مادری غمین
با صد تلاش پنجه فرو میبرد بخاك
او بود ودختری كه جز او آرزو نداشت
اماچه سود؟دختر او،آرزوی او-
خفته است در درون یكی تیره گون مغاك
***
بس كودكان كه رنگ یتیمی گرفته اند
بس مادران بخاك غریبی نشسته اند
بس شهرها كه گور هزاران امید شد
شام سیاه غم بسر شهر خیمه زد
آه غریب غمزدگان شكسته دل-
بالا گرفت و هاله ی ابری سپید شد
***
آن كومه ها كه پرتو عشق و امید داشت-
غیر از مغاك نیست
آن كلبه ها كه خانه ی دلهای پاك بود-
جز تل خاك نیست
***
این گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
كای دست آفتاب!-
دیگر مپاش گرد طلا در فضای شهر
ای ماه نقره رنگ!
دیگر مریز نقره بویرانه های ده
مارا دگر نیاز بخورشید وماه نیست
دیگر نصیب مردم خاموش این دیار
غیر از شبان تیره و روز سیاه نیست
***
خشكید چشمه ها و بجز چشمه های اشك-
در دشت ما نماند
افسرد نغمه ها و بجز وای وای جغد-
در روستا نماند
***
دیگر حدیث غربت وتنها نشستن است
یاران خوش سخن همگی بیزبان شدند
آنانكه بود بر لبشان داستان عشق-
خود «داستان» شدند
***
این گفته بر لبان همه بازمانده است:
هان،ای زمین دشت!
ما را تو در فراق عزیزان نشانده ای
ما را تو در بلای غریبی كشانده ای
ماداغدیده ایم
با داغدیدگی همه دلبسته ی توایم
زینجا نمیرویم
این دشت،خوابگاه جوانان دهكده است
این خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست
ما با خلوص بر همه جا بوسه میزنیم
اینجا مقدس است
این دشت عشقهاست
***
هر سبزه ای كه بردمد ازدامن كویر-
گیسوی دختریست كه در خاك خفته است
هر لاله ای كه سرزند ازدشت سوخته-
داغ دل ز نیست كه غمناك خفته است
اما تو ای زمین
ای زادگاه ما!
ما باتو دوستیم
زین پس شرار قهر به بنیاد ما مزن
ما را چنانكه رفت اسیر بلا مكن
این كلبه ها كه خانه ی امید و آرزوست-
ویرانسرا مكن
ور خشم میكنی
ویرانه كن عمارت هر قریه را ولی-
مارا ز كودكان و عزیزان جدا مكن